خاطره
02 آبان 1400 توسط حدیثه عربلو
سلام توخونه بادوستم نشسته بودیم حوصله ام سر رفت به دوستم گفتم بریم بیرون یه دوری بزنیم اونم قبول کردو باهم راهی بیرون شدیم وقتی وارد خیابان اصلی شدیم باچشم میدیدم که جوانان یا مردانی که باچشم مارو دنبال میکردند( دوستم یه کم بی حجاب بود چادری بود ولی خوب… بیشتر »